تبليغاتX
دل نوشته

دل پاییزی من رنگ بهارونو میخواد

 

میگیره بهونه ابرا و بارونو می خواد

 

چند روزه که بد جوری تنهایی رو حس می کنم

 

میرم و یه گوشه ای می شینم و کز می کنم

 

لب سرد من دیگه میلی به آواز نداره

 

نمی خواد داد بزنه ،حوصله ناز نداره

 

حالا وقتیکه چشام گونه هامو خیس میکنه

 

یاد اون غروبای دلگیرو تندیس میکنه

 

دوست دارم پیشم باشی غروبای سرد پاییز

 

بیا و رو زخم کهنه ام انقده نمک نریز

 

دوست دارم اسمتو از پنجره فریاد بکشم

 

طعم با تو بودنو واسه یه لحظه بچشم

 

دوست دارم یه بار دیگه پنجره رو باز بکنم

 

اگه پاییز بذاره دوباره پرواز بکنم

 

ولی این پنجره دلم دیگه وا نمیشه

 

هر چه قدر داد می زنم،عقده دل وا نمیشه

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 14:0 توسط حمید |



...و باز هم گوش شب

صدای سکوتم را می شنود..!

ولی

او هم

یار دیرین سکوت است

و افسوس که

نا گفته هایش را در پشت خروار روزها گم کرده است

و باز هم

... سکوت

***

و من روزهایم را

در پشت شبهای برهنه کودکی ام

گم کرده ام

و اکنون به دنبال گریزی که

رفته هایم را

با نیامده هایم

بیامیزم

شاید ،

بودن را تجربه کنم

                                                                                                                              حمید

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 4:27 توسط حمید |



خسته ام از آرزوها ،آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی،زندگیهای اداری

آفتاب زرد و غمگین ،پله های رو به پایین

سقف های سرد و سنگین،آسمانهای اجاری

با نگاهی سر شکسته ،چشم های پینه بسته

خسته از درهای بسته ،خسته از چشم انتظاری

صندلیهای خمیده ،میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده ،گریه های اختیاری

عصر جدولهای خالی ،پارکهای این حوالی

پرسه های بی خیالی ، نیمکتهای خماری

سرنوشت روزها را روی هم سنجاق کردم:

شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من ، صفحه باز حوادث

در ستون تسلیتها نامی از ما یادگاری

                                                                          

                                                                                                                          مرحوم قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 22:3 توسط حمید |



 

اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت است
 بالهامان سوخته ست ،‌ لبها خاموش
نه اشکی ، نه لبخندی ،‌و نه حتی یادی از لبها و چشمها
 زیرک اینجا اقیانوسی ست که هر بدستی از سواحلش
 مصب رودهای بی زمان بودن است
 وزآن پس آرامش خفتار و خلوت نیستی
 همه خبرها دروغ بود
و همه آیاتی که از پیامبران بی شمار شنیده بودم
بسان گامهای بدرقه کنندگان تابوت
از لب گور پیشتر آمدن نتوانستند
 باری ازین گونه بود
 فرجام همه گناهان و بیگناهی
 نه پیشوازی بود و خوشامدی ،‌نه چون و چرا بود
 و نه حتی بیداری پنداری که بپرسد : کیست ؟
زیرک اینجا سر دستان سکون است
در اقصی پرکنه های سکوت
 سوت ، کور ، برهوت
حبابهای رنگین ، در خوابهای سنگین
چترهای پر طاووسی خویش برچیدند
و سیا سایه ی دودها ،‌در اوج وجودشان ،‌گویی نبودند
 باغهای میوه و باغ گل های آتش رافراموش کردیم
 دیگر از هر بیم و امید آسوده ایم
گویا هرگز نبودیم ،‌نبوده ایم
هر یک از ما ، در مهگون افسانه های بودن
 هنگامی که می پنداشتیم هستیم
خدایی را ، گرچه به انکار
 انگار
با خویشتن بدین سوی و آن سوی می کشیدیم
اما کنون بهشت و دوزخ در ما مرده ست
 زیرام خدایان ما
 چون اشکهای بدرقه کنندگان
بر گورهامان خشکیدند و پیشتر نتوانستند آمد
 ما در سایه ی آوار تخته سنگهای سکوت آرمیده ایم
 گامهامان بی صداست
 نه بامدادی ، نه غروبی
 وینجا شبی ست که هیچ اختری در آن نمی درخشد
نه بادبان پلک چشمی، نه بیرق گیسویی
اینجا نسیم اگر بود بر چه می وزید ؟
 نه سینه ی زورقی ، نه دست پارویی
 اینجا امواج اگر بود ، با که در می آویخت ؟
 چه آرام است این پهناور ، این دریا
دلهاتان روشن باد
 سپاس شما را ، سپاس و دیگر سپاس
بر گورهای ما هیچ شمع و مشعلی مفروزید
 زیرا تری هیچ نگاهی بدین درون نمی تراود
 خانه هاتان آباد
 بر گورهای ما هیچ سایبان و سراپرده ای مفرازید
 زیرا که آفتاب و ابر شما را با ما کاری نیست
 و های ،‌ زنجره ها ! این زنجموره هاتان را بس کنید
اما سرودها و دعاهاتان این شبکورها
که روز همه روز ،‌و شب همه شب در این حوالی به طوافند
بسیار ناتوانتر از آنند که صخره های سکوت را بشکافند
 و در ظلمتی که ما داریم پرواز کنند
 به هیچ نذری و نثاری حاجت نیست
 بادا شما را آن نان و حلواها
 بادا شما را خوانها ، خرامها
ما را اگر دهانی و دندانی می بود ،‌در کار خنده می کردیم
 بر اینها و آنهاتان
 بر شمعها ، دعاها ،‌خوانهاتان
در آستانه ی گور خدا و شیطان ایستاده بودند
 و هر یک هر آنچه به ما داده بودند
 باز پس می گرفتند
آن رنگ و آهنگها، آرایه و پیرایه ها ، شعر و شکایتها
 و دیگر آنچه ما را بود ،‌بر جا ماند
 پروا و پروانه ی همسفری با ما نداشت
 تنها ، تنهایی بزرگ ما
که نه خدا گرفت آن را ، نه شیطان
با ما چو خشم ما به درون آمد
 کنون او
 این تنهایی بزرگ
با ما شگفت گسترشی یافته
 این است ماجرا
 ما نوباوگان این عظمتیم
و راستی
 آن اشکهای شور ،‌زاده ی این گریه های تلخ
 وین ضجه های جگرخراش و درد آلودتان
 برای ما چه می توانند کرد ؟
 در عمق این ستونهای بلورین دلنمک
 تندیس من های شما پیداست
 دیگر به تنگ آمده ایم الحق
 و سخت ازین مرثیه خوانیها بیزاریم
زیرا اگر تنها گریه کنید ، اگر با هم
 اگر بسیار اگر کم
در پیچ و خم کوره راههای هر مرثیه تان
 دیوی به نام نامی من کمین گرفته است
 آه
 آن نازنین که رفت
 حقا چه ارجمند و گرامی بود
 گویی فرشته بود نه آدم
در باغ آسمان و زمین ، ما گیاه و او
 گل بود ، ماه بود
 با من چه مهربان و چه دلجو ، چه جان نثار
او رفت ، خفت ،‌ حیف
 او بهترین ،‌عزیزترین دوستان من
 جان من و عزیزتر از جان من
 بس است
 بسمان است این مرثیه خوانی و دلسوزی
ما ، از شما چه پنهان ،‌دیگر
 از هیچ کس سپاسگزار نخواهیم بود
 نه نیز خشمگین و نه دلگیر
 دیگر به سر رسیده قصه ی ما ،‌مثل غصه مان
این اشکهاتان را
 بر من های بی کس مانده تان نثار کنید
 من های بی پناه خود را مرثیت بخوانید
 تندیسهای بلورین دلنمک
اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت است
 و آوار تخته سنگهای بزرگ تنهایی
مرگ ما را به سراپرده ی تاریک و یخ زده ی خویش برد
بهانه ها مهم نیست
 اگر به کالبد بیماری ، چون ماری آهسته سوی ما خزید
و گر که رعدش رید و مثل برق فرود آمد
 اگر که غافل نبودیم و گر که غافلگیرمان کرد
پیر بودیم یا جوان ،‌بهنگام بود یا ناگهان
هر چه بود ماجرا این بود
 مرگ ، مرگ ، مرگ
ما را به خوابخانه ی خاموش خویش خواند
 دیگر بس است مرثیه ،‌دیگر بس است گریه و زاری
 ما خسته ایم ، آخر
 ما خوابمان می اید دیگر
 ما را به حال خود بگذارید
اینجا سرای سرد سکوت است
ما موجهای خامش آرامشیم
 با صخره های تیره ترین کوری و کری
 پوشانده اند سخت چشم و گوش روزنه ها را
 بسته ست راه و دیگر هرگز هیچ پیک وپیامی اینجا نمی رسد
 شاید همین از ما برای شما پیغامی باشد
 کاین جا نهمیوه ای نه گلی ، هیچ هیچ هیچ
 تا پر کنید هر چه توانید و می توان
 زنبیلهای نوبت خود را
از هر گل و گیاه و میوه که می خواهید
 یک لحظه لحظه هاتان را تهی مگذارید
 و شاخه های عمرتان را ستاره باران کنید .

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 18:45 توسط حمید |



 

به صحرای کبود عشق

شقایق داد می زد فریاد سر می داد

که ای نا مردمان خفته در خواب مشوش

گم شده در وادی رویای نا فرجام

مست از ساغر دنیای بی انجام

چرا دیگر کسی حرف دل من را نمی فهمد

نمی خواهد کسی دیگر مرا عاشق ببیند؟

شقایق

ساقه اش را هجوم باد وحشی غریبی خم نموده

چهره اش

سرخ از سیلی بی مهری

و

ریشه اش را میان نا امیدیها دوانده

شقایق

بازی اش را در نا داوریها

زندگی را در لوای بی کسیها باخته

لشکر غم از هر طرف ناجوانمردانه سویش تاخته

و اینک اوست و

جنگی نا برابر

و هر آن می زند نامردمیها خنجر از پشت

و هر دم می کشد آهی ز سوز دل

و اشکانش روان بر گونه هایش

که شاید آتش دل اندکی تعدیل یابد

و زخم دل کمی ترمیم.

ولیکن

شقایق نیک می داند که روزی نوبت او خواهد آمد

منجی او

از ورای دید نا مردم

از فراسوی نگاه پوچ نامحرم

فارغ از هر گونه ترس از توطئه

خواهد آمد

او خواهد آمد. 

<حمید>

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 19:35 توسط حمید |



 

 

می ترسم!

از شب

 از این قبیله ظلمت

من ازعشیره غربت

از غروب می تر سم.

می ترسم.

از زورق شکسته از اقیانوس

از شب مقدور بی فانوس.

 

من که گمم در خود

می دانم

منم که بی خودم و بی قرار

می دانم.

شب از نگاه خود از سایه خود نیز

می ترسم

هم از تواتر پاییز

می ترسم.

من

از عبور قبیله در راه

می ترسم

که در هجوم شب مقدور از

راه

می ترسم.

منم

که اسب حادثه زین کرده

منم

که به تقدیر پشت کرده

منم

که نامم به نام شب خورده

 

در این بلندی قله از سقوط می ترسم

در این بهشت ندیده از هبوط می ترسم.

<حمید>

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 12:34 توسط حمید |